سالهاست از فاصلهها گلایه نمیکنم، اما حوالی خرداد که می شود، هوا بوی تو را می گیرد، و حسی بینام، چون نسیمی بیاجازه از پنجرهی دل عبور میکند و آرام مینشیند روی طاقچهی خاطرهها. من می مانم و سکوتی که سالهاست صدایت را در خود حفظ کرده، و چشمانی که هنوز تصویرت را از یاد نبردهاند . اگر رایحهای آشنا میان بادها پیچید، و اگر چیزی بیدلیل، قلبت را آرام تکان داد، بدان جایی در این جهان، کسی هست که روزهای خاص را نه با تقویم، که با تو به یاد میآورد .
برچسب:
نویسنده: سجاد فدایی
هر صبح، نقطهای میگذارم بر اتمام دیروز تا تو را از سطرِ تازهی زندگی آغاز کنم. بیآنکه بدانم چند واژه میان ما سکوت خواهد بود. عهد میبندم لبخندت را به خورشید پیوند دهم، دلتنگیام را در آینهی چشمانت تکثیر کنم و تنهاییام را به تنهاییات گره بزنم. شاید از جمع دو تنهایِ خاموش درختی بروید که سایهاش به تمام جهان برسد. قول نمیدهم... فقط میمانم، از اکنون تا همیشهی بودن، در تو، با تو. مثل سنگی کنار رود که جای پای دوستداشتن را حتی بیحضورِ آب از یاد
برچسب:
نویسنده: سجاد فدایی
سیارۀ هفتم سیارۀ کوچکی بود؛ آنقدر که اگر با قدمهای کوتاه دورش راه میرفتی، نیمروزی نمیگذشت که دوباره به نقطۀ اول برمیگشتی. وقتی به این سیاره رسیدم، آسمانش خاکستری بود و خورشید، خسته و کمرنگ، پشت ابرهای نازک پنهان شده بود. آنجا، مردی زندگی میکرد با موهای سفید و عینکی گرد. روی نیمکتی چوبی نشسته بود و عقربههای ساعتهای قدیمی را روغنکاری میکرد. نزدیکش شدم و گفتم: «سلام. شما کی هستی؟» سرش را بلند کرد، لبخند زد و گفت: «من ساعتسازم.
برچسب:
نویسنده: سجاد فدایی
ادیشنی چاپشدهی سومین کتابم به دستم رسید. جلدش را که لمس کردم، صدای ورقخوردنش را که شنیدم، آنهمه شب و روز در ذهنم جان گرفت؛ شبهایی که با چشمهای خسته نوشتم، روزهایی که دل، در تاریکی میتپید، اما دست، هنوز به روشنی مینوشت. جمله جمله پیش رفتم. در زمان حاضر به آن دختر سالهای دور فکر کردم... به تو. مرا به یاد داری؟ منم، خودِ تو، از پنج سال بعد. همان که روزی در کوچههای تاریک تردید، همنفس تو بود، در خلوتِ اشکهای بیصدا، در ساعتهایی که هیچکس صدایت را
برچسب:
نویسنده: سجاد فدایی
تنها ترس واقعی در تمام زندگیام، از دست دادن پدر و مادرم بود. ترسی که همیشه در گوشهای از ذهنم پنهان بود و امیدوار بودم هیچوقت رنگ واقعیت نبیند. اما امروز، با رفتن پدرم، آن ترس به حقیقت تبدیل شد. پدر، تو برای من فقط یک واژه یا یک نسبت خانوادگی نبودی؛ بخشی از امنترین تصویر زندگیام بودی. حضورت مثل سایه درختی بود که بیآنکه دیده شود، پناه میداد و آرامش میبخشید. حالا که رفتهای، جهان همان جهان است، اما چیزی از استواریاش کم شده است.
برچسب:
نویسنده: سجاد فدایی
تازه پدرم را از دست دادهام. بعد از رفتن او، بیشتر از همیشه به جبر و ارادۀ آزاد فکر کردم؛ به اینکه چه چیز را ما انتخاب میکنیم و چه چیز را زندگی برایمان انتخاب میکند. اما در میان این اندیشهها، به چیزی برخوردم که از همۀ بحثها واقعیتر بود: فقدان. من نه آمدن پدرم را انتخاب کرده بودم و نه رفتنش را. نه زمان دیدار در اختیار من بود و نه زمان وداع. و همین مرا به تأملی دیگر رساند؛ اینکه شاید زندگی پیش از آنکه مسئلهای برای حل کردن باشد، تجربهای برای زیستن است.
برچسب:
نویسنده: سجاد فدایی
در روز جاری ساعت مچی پدرم را از ته کشو بیرون آوردم. سالها روی مچش نفس کشیده بود؛ همراه قدمهایش راه رفته بود، همراه خستگیهایش شب را دیده بود و همراه صبحهایش بیدار شده بود. اما حالا روی ساعت ۹ و ۱۳ دقیقه خوابیده است. نمیدانم از چه روزی. فقط یادم هست یک بار گفت: «برای این ساعت یه باتری بخر.» و آن باتری هیچوقت تهیهه نشد. حالا فکر میکنم چه عجیب است؛ گاهی مرگ از همان جایی آغاز میشود که هیچکس جدیاش نمیگیرد.
برچسب:
نویسنده: سجاد فدایی
گاهی چیزی که نامش را «محبت» میگذارند، بهای پنهانی دارد؛ محبتی که روزی در قامت لطف میآید و روزی دیگر، در هیئت منّت، بر شانههای دیگری سنگینی میکند. آدمها گاهی خوبی میکنند، اما خوبیشان را به خاطر میسپارند؛ یاری میکنند، اما یاریشان را در حافظهی رابطه ثبت میکنند تا روزی، در لحظهای که انتظارش نمیرود، آن را به رخ دیگری بکشند. و آنوقت آشکار میشود که بعضی بخششها، بخشش نبودهاند؛ معاملهای بودهاند که تنها زمان پرداختش معلوم نبوده است.
برچسب:
نویسنده: سجاد فدایی
داشتنت به آخرین برف زمستانی می ماند
در دل اسفند.
نه به ماندنت می توان دل بست
و نه به داشتنت.
زمین که از خواب زمستانی بیدار شود
تو می روی
و حتی ردپای بودنت
در خاطره داغ هیچ تابستانی
به جا نمی ماند..."از دلنوشته های نگار"
برچسب:
نویسنده: سجاد فدایی
نجوای ستارگان که در دل شب می پیچد،ماه دست تنهایی اش را می گیرد،می آید تا بستر سرد زمین؛و مرا می خواند به عروج لذت خلسه ای ناب.زمان بانگ بر می دارد؛ساعت به وقت دلدادگی است.از بستر رخوت خود بر می خیزم.می روم بر سر برکه چشمان ترتو وضو با عطش عشق می سازم.در محراب نگاهت قامت می بندمو نیت می کنمکه پای تمام خواستنت بایستم.به سجده می رومو بر خاک عشق بوسه می زنم.سپیده می دمد.با سحر خیزان ملکوتهم نفس می شومو تو را دعا می گویمبا دم مسیحایی صبح .خدا همین نزدیکی ها بود .در حوالی دل و شنید .مرغ آمین را دیدم که بال می زدبر سر سجاده نور ..." ازدلنوشته های نگار "
برچسب:
نویسنده: سجاد فدایی
انتهای خیابان صبحمی رسید به کوچه بن بست شب .همان گذری کهلیلی زیر تک درخت بید ،خورشید را لای موهایش پنهان کرد.و بید ، مجنون شد .حال سال هاستکه لیلی از خواب شیرین شاخه ها رفته استو ماه نشانی اش را به کسی نداده است.دیر زمانیست پنجره چوبی انتظار ،راز سرگردانی بید را می داندو گیسوی همیشه پریشانش را در باد به تماشا نشسته استکه دیگر هیچ پرنده ای در قلبشآشیان نساخته است ..."از دلنوشته های نگار"
برچسب:
نویسنده: سجاد فدایی
سال ها تنهایی را با عشق پیوند زدمتا اندوه بزرگ نبودنت ، عشق را در قلبم به فراموشی نسپارد.خیال بودنت را در تنهایی خود پروراندم و حاصل کتابی شد به وسعت بودن همیشگی ات در من ..."از دلنوشته های نگار"
برچسب:
نویسنده: سجاد فدایی
بعضی آدم هاآن قدر خوب و بزرگ اندکه بوی ناب انسانیت می دهند.حیف است که جهان هستی ،تنها یکی از آن ها را داشته باشد.باید آن ها را چون گلی زیبا قلمه زد.تکثیر کرد.و در دل های بی شماری کاشت؛تا هر کسی بر لب طاقچه زندگی اشیکی از آن ها را داشته باشد ..."از دلنوشته های نگار"
برچسب:
نویسنده: سجاد فدایی
اگر روزی همه خوبی های تو را فراموش کردندتو خوب بودن را فراموش نکن.همه حواس به آمدن بهار استو هیچ کس نمی داند زمستانبا همه خوبی ها و قشنگی هایشچه بی صدا کوله بارش را بسته استو دارد می رود .اسفند زیبا!ماه دوست داشتنی من !دختر ته تغاری زمستان!کاش می دانستندتو برای اینکه پیام آمدن بهار را ارمغان بیاوریچه راه دور و درازو پررنج و دردی راپشت سر گذاشته ای!بگذار همه بروندتند و دوان به استقبال بهار.اما من حواسم به رفتنت هست.قدم زنانبدرقه ات خواهم کردو لحظه های آخر بودنت راقدر می دانم.تو می رویو مرابه فصل آغاز رویش می رسانی..."از دلنوشته های نگار"
برچسب:
نویسنده: سجاد فدایی