خرید بک لینک
داشتنت به آخرین برف زمستانی می ماند در دل اسفند. نه به ماندنت می توان دل بست و نه به داشتنت. زمین که از خواب زمستانی بیدار شود تو می روی و حتی ردپای بودنت در خاطره داغ هیچ تابستانی به جا نمی ماند..."از دلنوشته های نگار" ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد فدایی تاريخ: دوشنبه 11 تير 1403 ساعت: 17:39

نجوای ستارگان که در دل شب می پیچد،ماه دست تنهایی اش را می گیرد،می آید تا بستر سرد زمین؛و مرا می خواند به عروج لذت خلسه ای ناب.زمان بانگ بر می دارد؛ساعت به وقت دلدادگی است.از بستر رخوت خود بر می خیزم.می روم بر سر برکه چشمان ترتو وضو با عطش عشق می سازم.در محراب نگاهت قامت می بندمو نیت می کنمکه پای تمام خواستنت بایستم.به سجده می رومو بر خاک عشق بوسه می زنم.سپیده می دمد.با سحر خیزان ملکوتهم نفس می شومو تو را دعا می گویمبا دم مسیحایی صبح .خدا همین نزدیکی ها بود .در حوالی دل و شنید .مرغ آمین را دیدم که بال می زدبر سر سجاده نور ..." ازدلنوشته های نگار " ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد فدایی تاريخ: پنجشنبه 24 خرداد 1403 ساعت: 15:57

انتهای خیابان صبحمی رسید به کوچه بن بست شب .همان گذری کهلیلی زیر تک درخت بید ،خورشید را لای موهایش پنهان کرد.و بید ، مجنون شد .حال سال هاستکه لیلی از خواب شیرین شاخه ها رفته استو ماه نشانی اش را به کسی نداده است.دیر زمانیست پنجره چوبی انتظار ،راز سرگردانی بید را می داندو گیسوی همیشه پریشانش را در باد به تماشا نشسته استکه دیگر هیچ پرنده ای در قلبشآشیان نساخته است ..."از دلنوشته های نگار" ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد فدایی تاريخ: سه شنبه 8 خرداد 1403 ساعت: 13:09

فصل ها را با تو دوست دارم.
بهار را بیشتر.
خرداد را بیشتر از بیشتر.
خرداد انتهای بهار نیست.
آغاز تبلور توست،
آنگاه که قدم برهستی می گذاری
و می شوی تمام هست من
...

"از دلنوشته های نگار"

برچسب: نویسنده: سجاد فدایی تاريخ: سه شنبه 8 خرداد 1403 ساعت: 13:09

سال ها تنهایی را با عشق پیوند زدمتا اندوه بزرگ نبودنت ، عشق را در قلبم به فراموشی نسپارد.خیال بودنت را در تنهایی خود پروراندم و حاصل کتابی شد به وسعت بودن همیشگی ات در من ..."از دلنوشته های نگار" ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد فدایی تاريخ: چهارشنبه 26 ارديبهشت 1403 ساعت: 14:32

بعضی آدم هاآن قدر خوب و بزرگ اندکه بوی ناب انسانیت می دهند.حیف است که جهان هستی ،تنها یکی از آن ها را داشته باشد.باید آن ها را چون گلی زیبا قلمه زد.تکثیر کرد.و در دل های بی شماری کاشت؛تا هر کسی بر لب طاقچه زندگی اشیکی از آن ها را داشته باشد ..."از دلنوشته های نگار" ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد فدایی تاريخ: شنبه 8 ارديبهشت 1403 ساعت: 4:01

اگر روزی همه خوبی های تو را فراموش کردندتو خوب بودن را فراموش نکن.همه حواس به آمدن بهار استو هیچ کس نمی داند زمستانبا همه خوبی ها و قشنگی هایشچه بی صدا کوله بارش را بسته استو دارد می رود .اسفند زیبا!ماه دوست داشتنی من !دختر ته تغاری زمستان!کاش می دانستندتو برای اینکه پیام آمدن بهار را ارمغان بیاوریچه راه دور و درازو پررنج و دردی راپشت سر گذاشته ای!بگذار همه بروندتند و دوان به استقبال بهار.اما من حواسم به رفتنت هست.قدم زنانبدرقه ات خواهم کردو لحظه های آخر بودنت راقدر می دانم.تو می رویو مرابه فصل آغاز رویش می رسانی..."از دلنوشته های نگار" ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد فدایی تاريخ: شنبه 25 فروردين 1403 ساعت: 20:55

سال نو از راه می رسد.تمام گذشته ام را می بخشم.من در اصالت، ریشه دارم.با بهار دوباره سبز خواهم شد.می خواهم خودم را دوست بدارمو باز خودم راو همواره خودم را ..."از دلنوشته های نگار" ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد فدایی تاريخ: شنبه 25 فروردين 1403 ساعت: 20:55

شاملو در یکی از نامه هایش به آیدا می گوید:"من با توانسانی را که هرگز در زندگی خود نیافته بودم پیدا کردم ."و من این چنین می گویم :من با تو دریافتم که جهان هنوز هم می تواندجای قشنگی برای زندگی باشد.در عصری که عشق را زنده به گور می کنندتو مبعوث شدیبا نور عشق در دستانتو دم مسیحایی در کلامتتا دریابم هنوز هم می شود با معجزه ایمان آورد.مثل معجزه تو در زندگی من.مثل ایمان من به عشق توچه اندازه عشق می تواند زیباباشد و جان بخش !..."ازدلنوشته های نگار" ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد فدایی تاريخ: شنبه 25 فروردين 1403 ساعت: 20:55

تو را دوست دارممانند هر چیز با ارزش و پنهانیکه باید مخفیانه دوست داشت.درست ما بین سایه و روحتو را دوست دارمبیآنکه بدانمچگونهاز کی و از کجاتو را دوست دارمبی هیچ پیچیدگیبی هیچ غروری... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد فدایی تاريخ: يکشنبه 29 بهمن 1402 ساعت: 20:58

من در مقام عشققوانین خودم را مینویسمو یک تنهحکومت میکنمآیابرگ پیش از آنکه برویداز درخت برای رستنشاجازه میگیرد؟آیاکودک پیش از تولدبرای متولد شدن از مادرشاجازه میگیرد؟اکنونعشق من باشو دگر هیچ مگوچونعشق در نظر من آیینیستدر باب آیین عشقبا من مخالفت مورزمنخود این آیین را مینویسمو اجرا میکنم ... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد فدایی تاريخ: يکشنبه 29 بهمن 1402 ساعت: 20:58

ساعت دروغ میگویدزمان دور یک دایره نمیچرخدزمان بر روی خطی مستقیم میدودو هیچگاه، هیچگاه، هیچگاه باز نمیگردد.ایده ساختن ساعت به شکل دایرهایده جادوگری فریبکار بوده استساعت خوب، ساعت شنی استهر لحظه به تو نشان میدهد که دانهای که افتاد دیگر باز نمیگردد.و به یادمان میآورد که زمان «خط» است نه «دایره»و زمان رفته دیگر باز نمیگردد.نه افسوس، نه اصرار، بر اين خط بیانتها تاثيری ندارد...تفسيرش بماند برای اهلش...همينفریبی که ما را خرسند میکندبیش از صد حقیقت برای ما ارزش دارد... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد فدایی تاريخ: يکشنبه 29 بهمن 1402 ساعت: 20:58

صبح اتفاق قشنگی استاگر طالع خویش را در طلوع آفتاب نگاه تو بیابم.شب رخداد زیبایی استاگر نقش ماه تو در آغوش خالی خیالممرا تا آرامش بی خیالی خواب ها ببرد.زندگی حادثه دلپسندی است اگر تو همدل لحظه های این واقعه دلپذیر شویتا همه چیز دلخواه من شود. می بینی هر اتفاقی با تو قشنگ است.پس پیش بیا ای پیش آمد دلپسند من...." از دلنوشته های نگار " ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد فدایی تاريخ: شنبه 16 دی 1402 ساعت: 18:23


نداشته ها و تنهایی های کوچک
با چیزها و آدمهای کوچک پر میشوند
نداشته ها و تنهایی های
خیلی خیلی  بزرگ
فقط با خدا...
مهم نیست در این زمین خاکی
چقدر تنها باشیم
و چقدر حرفهایمان برای
دیگران غیر قابل فهم باشد
و وقت انسانها برایمان کم
شکر که خدا هست
و او جبران تمام دلتنگی ها
و مرهم تمام زخمهاست ...

برچسب: نویسنده: سجاد فدایی تاريخ: شنبه 11 آذر 1402 ساعت: 19:33

انسان به همه چیز فکر می کنداما در معنای ژرف هیچ چیز تأمل نمی کند؟!شایدم فکر و تأمل بی فایده باشد.تا زمانش نرسد انسان قادر نیست واقعیت ها را از دریچه دیگری ببیند .گویی باید در شرایطی خاص قرار گرفت تا درک درستی از حقایق را پیدا کرد."خدا از رگ گردن به ما نزدیک تر است"این جمله را بارها شنیده ام .بارها و بارها .اما هیچ وقت به اندازه امروز به طور واقعی درکش نکرده ام.با همه وجود ، نزدیک تر از نزدیکنزدیک تر از رگ و نفس هایم حضور خدا را در خود لمس کردم.چه احساس غیرقابل وصفی است!چه حال خوب غریبی است !درست زمانی که گمان می کردم دست هایم از دستان مهربانش جدا گشته استچنان خود را به من نزدیک نشان داد که با خود پنداشتممگر از من دور بوده است که نزدیک حسش کنم؟!او همیشه با من و در من بوده و هست .اما خود را اسیر خواهش های نفس و آرزوهای دور و دراز کرده بودم و بودنش را دور می دیدم.آری پر بودم از هیچ و تهی از همه چیز .انسان چیزی ورای این جسم فانیست.در کالبد هر انسان روحی پاک دمیده شده است که پلیدی ها را تاب نمی آورد.آنگاه که انسان جسم را با خطا ، آلوده می سازدروح آرامش خود را از دست می دهد.راز تمام بی قراری ها و نا آرامی های بشر از آنجا سرچشمه می گیردکه جسم را آلوده خواهش های نفس می کند.جسم که آلوده شد ، روح درپیکر آلوده به بی قراری می رسدکاش انسان به درک و تأملی عمیق در خود می رسید تا این اندازه در دنیای فانی پرفریبغرق خواهش های نفس نمی شدو حضور خدا را همیشه و در همه حالدر خود نزدیک تر از رگ هایش حس می کرد..." از دلنوشته های نگار " ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد فدایی تاريخ: شنبه 11 آذر 1402 ساعت: 19:33

صفحه بندی