برای تو - تاریخ: 1405/7/19 ساعت: 6:45
سال‌هاست از فاصله‌ها گلایه‌ نمی‌کنم، اما حوالی خرداد که می شود، هوا بوی تو را می گیرد، و حسی بی‌نام، چون نسیمی بی‌اجازه از پنجره‌ی دل عبور می‌کند و آرام می‌نشیند روی طاقچه‌ی خاطره‌ها. من می مانم و سکوتی که سال‌هاست صدایت را در خود حفظ کرده، و چشمانی که هنوز تصویرت را از یاد نبرده‌اند . اگر رایحه‌ای ...
سه‌نقطه‌ی سکوت - تاریخ: 1405/7/19 ساعت: 6:45
هر صبح، نقطه‌ای می‌گذارم بر اتمام دیروز تا تو را از سطرِ تازه‌ی زندگی آغاز کنم. بی‌آن‌که بدانم چند واژه میان ما سکوت خواهد بود. عهد می‌بندم لبخندت را به خورشید پیوند دهم، دلتنگی‌ام را در آینه‌ی چشمانت تکثیر ‌کنم و تنهایی‌ام را به تنهایی‌ات گره بزنم. شاید از جمع دو تنهایِ خاموش درختی بروید که سایه‌اش...
زمان، هدیه‌ای از یک سیاره دور... (خلق سیاره هفتم، برگرفته از کتاب شازده کوچولو) - تاریخ: 1405/7/19 ساعت: 6:45
سیارۀ هفتم سیارۀ کوچکی بود؛ آن‌قدر که اگر با قدم‌های کوتاه دورش راه می‌رفتی، نیمروزی نمی‌گذشت که دوباره به نقطۀ اول برمی‌گشتی. وقتی به این سیاره رسیدم، آسمانش خاکستری بود و خورشید، خسته و کم‌رنگ، پشت ابرهای نازک پنهان شده بود. آنجا، مردی زندگی می‌کرد با موهای سفید و عینکی گرد. روی نیمکتی چوبی نشسته ...
نامه‌ای به دیروز خودم - تاریخ: 1405/7/19 ساعت: 6:45
ادیشن‌ی چاپ‌شده‌ی سومین کتابم به دستم رسید. جلدش را که لمس کردم، صدای ورق‌خوردنش را که شنیدم، آن‌همه شب و روز در ذهنم جان گرفت؛ شب‌هایی که با چشم‌های خسته نوشتم، روزهایی که دل، در تاریکی می‌تپید، اما دست، هنوز به روشنی می‌نوشت. جمله‌ جمله پیش رفتم. در زمان حاضر به آن دختر سال‌های دور فکر کردم... به ...
برای پدرم - تاریخ: 1405/7/19 ساعت: 6:45
تنها ترس واقعی در تمام زندگی‌ام، از دست دادن پدر و مادرم بود. ترسی که همیشه در گوشه‌ای از ذهنم پنهان بود و امیدوار بودم هیچ‌وقت رنگ واقعیت نبیند. اما امروز، با رفتن پدرم، آن ترس به حقیقت تبدیل شد. پدر، تو برای من فقط یک واژه یا یک نسبت خانوادگی نبودی؛ بخشی از امن‌ترین تصویر زندگی‌ام بودی. حضورت مثل ...
جای خالی یک صدا - تاریخ: 1405/7/19 ساعت: 6:45
تازه پدرم را از دست داده‌ام. بعد از رفتن او، بیشتر از همیشه به جبر و ارادۀ آزاد فکر کردم؛ به اینکه چه چیز را ما انتخاب می‌کنیم و چه چیز را زندگی برایمان انتخاب می‌کند. اما در میان این اندیشه‌ها، به چیزی برخوردم که از همۀ بحث‌ها واقعی‌تر بود: فقدان. من نه آمدن پدرم را انتخاب کرده بودم و نه رفتنش را. ...
روی ۹ و ۱۳ دقیقه - تاریخ: 1405/7/19 ساعت: 6:45
در روز جاری ساعت مچی پدرم را از ته کشو بیرون آوردم. سال‌ها روی مچش نفس کشیده بود؛ همراه قدم‌هایش راه رفته بود، همراه خستگی‌هایش شب را دیده بود و همراه صبح‌هایش بیدار شده بود. اما حالا روی ساعت ۹ و ۱۳ دقیقه خوابیده است. نمی‌دانم از چه روزی. فقط یادم هست یک بار گفت: «برای این ساعت یه باتری بخر.» و آن ...
بی‌منّت - تاریخ: 1405/7/19 ساعت: 6:45
گاهی چیزی که نامش را «محبت» می‌گذارند، بهای پنهانی دارد؛ محبتی که روزی در قامت لطف می‌آید و روزی دیگر، در هیئت منّت، بر شانه‌های دیگری سنگینی می‌کند. آدم‌ها گاهی خوبی می‌کنند، اما خوبی‌شان را به خاطر می‌سپارند؛ یاری می‌کنند، اما یاری‌شان را در حافظه‌ی رابطه ثبت می‌کنند تا روزی، در لحظه‌ای که انتظارش...
نه تو می مانی، نه زمستان... - تاریخ: 1403/4/11 ساعت: 17:39
داشتنت به آخرین برف زمستانی می ماند در دل اسفند. نه به ماندنت می توان دل بست و نه به داشتنت. زمین که از خواب زمستانی بیدار شود تو می روی و حتی ردپای بودنت در خاطره داغ هیچ تابستانی به جا نمی ماند..."از دلنوشته های نگار"Adblock test (Why?)
به وقت عاشقی... - تاریخ: 1403/3/24 ساعت: 15:57
نجوای ستارگان که در دل شب می پیچد،ماه دست تنهایی اش را می گیرد،می آید تا بستر سرد زمین؛و مرا می خواند به عروج لذت خلسه ای ناب.زمان بانگ بر می دارد؛ساعت به وقت دلدادگی است.از بستر رخوت خود بر می خیزم.می روم بر سر برکه چشمان ترتو وضو با عطش عشق می سازم.در محراب نگاهت قامت می بندمو نیت می کنمکه پای تما...
راز بید مجنون... - تاریخ: 1403/3/8 ساعت: 13:09
انتهای خیابان صبحمی رسید به کوچه بن بست شب .همان گذری کهلیلی زیر تک درخت بید ،خورشید را لای موهایش پنهان کرد.و بید ، مجنون شد .حال سال هاستکه لیلی از خواب شیرین شاخه ها رفته استو ماه نشانی اش را به کسی نداده است.دیر زمانیست پنجره چوبی انتظار ،راز سرگردانی بید را می داندو گیسوی همیشه پریشانش را در با...
برای تو... - تاریخ: 1403/3/8 ساعت: 13:09
فصل ها را با تو دوست دارم.بهار را بیشتر.خرداد را بیشتر از بیشتر.خرداد انتهای بهار نیست.آغاز تبلور توست،آنگاه که قدم برهستی می گذاریو می شوی تمام هست من..."از دلنوشته های نگار"Adblock test (Why?)
خیال بودنت... - تاریخ: 1403/2/26 ساعت: 14:32
سال ها تنهایی را با عشق پیوند زدمتا اندوه بزرگ نبودنت ، عشق را در قلبم به فراموشی نسپارد.خیال بودنت را در تنهایی خود پروراندم و حاصل کتابی شد به وسعت بودن همیشگی ات در من ..."از دلنوشته های نگار"Adblock test (Why?)
انسانیت... - تاریخ: 1403/2/8 ساعت: 4:01
بعضی آدم هاآن قدر خوب و بزرگ اندکه بوی ناب انسانیت می دهند.حیف است که جهان هستی ،تنها یکی از آن ها را داشته باشد.باید آن ها را چون گلی زیبا قلمه زد.تکثیر کرد.و در دل های بی شماری کاشت؛تا هر کسی بر لب طاقچه زندگی اشیکی از آن ها را داشته باشد ..."از دلنوشته های نگار"Adblock test (Why?)
بدرقه... - تاریخ: 1403/1/25 ساعت: 20:55
اگر روزی همه خوبی های تو را فراموش کردندتو خوب بودن را فراموش نکن.همه حواس به آمدن بهار استو هیچ کس نمی داند زمستانبا همه خوبی ها و قشنگی هایشچه بی صدا کوله بارش را بسته استو دارد می رود .اسفند زیبا!ماه دوست داشتنی من !دختر ته تغاری زمستان!کاش می دانستندتو برای اینکه پیام آمدن بهار را ارمغان بیاوریچ...
بهاری دیگر... - تاریخ: 1403/1/25 ساعت: 20:55
سال نو از راه می رسد.تمام گذشته ام را می بخشم.من در اصالت، ریشه دارم.با بهار دوباره سبز خواهم شد.می خواهم خودم را دوست بدارمو باز خودم راو همواره خودم را ..."از دلنوشته های نگار"Adblock test (Why?)
معجزه تو... - تاریخ: 1403/1/25 ساعت: 20:55
شاملو در یکی از نامه هایش به آیدا می گوید:"من با توانسانی را که هرگز در زندگی خود نیافته بودم پیدا کردم ."و من این چنین می گویم :من با تو دریافتم که جهان هنوز هم می تواندجای قشنگی برای زندگی باشد.در عصری که عشق را زنده به گور می کنندتو مبعوث شدیبا نور عشق در دستانتو دم مسیحایی در کلامتتا دریابم هنوز...
تو را دوست دارم( پابلو نرودا) - تاریخ: 1402/11/29 ساعت: 20:58
تو را دوست دارممانند هر چیز با ارزش و پنهانیکه باید مخفیانه دوست داشت.درست ما بین سایه و روحتو را دوست دارمبیآنکه بدانمچگونهاز کی و از کجاتو را دوست دارمبی هیچ پیچیدگیبی هیچ غروری...Adblock test (Why?)
آیین عشق ...(نزار قبانی) - تاریخ: 1402/11/29 ساعت: 20:58
من در مقام عشققوانین خودم را مینویسمو یک تنهحکومت میکنمآیابرگ پیش از آنکه برویداز درخت برای رستنشاجازه میگیرد؟آیاکودک پیش از تولدبرای متولد شدن از مادرشاجازه میگیرد؟اکنونعشق من باشو دگر هیچ مگوچونعشق در نظر من آیینیستدر باب آیین عشقبا من مخالفت مورزمنخود این آیین را مینویسمو اجرا میکنم ...Adblock te...
زمان «خط» است...(آنتوان چخوف) - تاریخ: 1402/11/29 ساعت: 20:58
ساعت دروغ میگویدزمان دور یک دایره نمیچرخدزمان بر روی خطی مستقیم میدودو هیچگاه، هیچگاه، هیچگاه باز نمیگردد.ایده ساختن ساعت به شکل دایرهایده جادوگری فریبکار بوده استساعت خوب، ساعت شنی استهر لحظه به تو نشان میدهد که دانهای که افتاد دیگر باز نمیگردد.و به یادمان میآورد که زمان «خط» است نه «دایره»و زمان ر...