آدم برفی ...
-
تاریخ: 1401/11/5 ساعت: 16:14
آدم برفی...چه آرامی !چقدر تو ساکت و سردی !چرا چیزی نمی گویی؟سکوت سردت از چیست؟تو هم چون من از اینکه آدمک گشتی ناشادی؟آدم برفی ...چرا تنها و غمگینی ؟کجایند کودکانی که صبح با شادیبه دورت چرخ می خوردند ، می خندیدند؟کجا رفتند آنانکه برای دلخوشی خود از هیچ ، تو را آفریدند از برای هیچ ؟آدم برفیچه سان اینگ...
اینجا و آنجا ... (فاضل نظری )
-
تاریخ: 1401/3/29 ساعت: 20:21
وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند ؟ زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند ؟ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند ؟سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند ؟یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند ؟هیچ کس...
نظام عشق...(ایران درودی)
-
تاریخ: 1401/3/29 ساعت: 20:21
نخستین بار که عشق به سراغم آمدادعای مالکیت جهان را کردمو همه چیز و همه کس را متعلق به خود دانستم امروز که تهی از خودخواهیها و تصاحبهانگاهی عاشقانه به زندگی دارماز هرچه هستتنها مالک تنهایی خویشمو فروتنانه غیاب حضورم را اعلام میکنم.این است نظام عشق:آری هیچکس نبودن...Adblock test (Why?)
خیال...
-
تاریخ: 1399/12/6 ساعت: 20:20
بال پرواز خیال اگر نبود آدمی در غربت واقعیت ها خانه نشین بود ... " از دلنوشته های نگار "
پلاک 17...
-
تاریخ: 1399/12/6 ساعت: 20:20
قرارمان بود بدون چتر زیر باران دل انگیز آذر قدم زنان در خیابان خیال برسیم به کوچه حقیقت خانه مهربانی پلاک 17 ... قرارمان باهم رسیدن بود و اینک من و آذر ، باران و یک دنیا خیال و حقیقت تلخ تنهایی
مسافر...
-
تاریخ: 1399/12/6 ساعت: 20:20
دیر زمانیست در ایستگاه انتظار چشم به راه مسافری هستم که برایم با خود آرزو را به ارمغان بیاورد چشمان خسته ام را به پنجره کوپه ای می دوزم که دخترکی کوله تنهایی اش را بر دوش انداخته وراهی سفر شده ش
عشق بی تکرار ...( مهدی مظاهری)
-
تاریخ: 1399/12/6 ساعت: 20:20
عقل اگر غیرت کند یکبار عاشق میشویم اشتباهِ ناگهان تکرار میخواهد مگر؟؟؟...
سفری تا ته تنهایی محض...
-
تاریخ: 1399/12/6 ساعت: 20:20
همیشه وقتی از تکرار و فشارهای زندگی خسته می شدم دل به جاده می سپردم و راهی سفر می شدم . کجا و با کی برام مهم نبود . مهم این بود که مدتی دور بشم از همه آنچه که برام خسته کننده شده بود . و همیشه بعد
وجدان بیدار ...
-
تاریخ: 1399/2/15 ساعت: 12:58
سال هاست با خودم در جنگم. جدالی سخت بین خودم با خودم جنگی که در آن کشته نشدم بلکه به اسارت رفتم. تعداد روزهای اسارتم را از یاد برده ام. و نمی دانم تا این ساعت چه وقت از عمرم را در ثانیه شمار زمان از دست داده ام. گویا که در بطری شیشه ای فرو رفته باشم روان بر موج دریای هستی و جهان را سال هاست از پشت ش...
زندگی در جریان است...
-
تاریخ: 1399/2/15 ساعت: 12:58
دیشب تا صبح آسمان با زمین جنگید. با رعد وبرقش فریادهای خودشو سر زمین خالی کرد. ازچشم هاش قطره قطره باران باریدن گرفت. انگار که نتونست موقع درد دل بغضشو فروببره. و زمین همچنان در سکوت فقط نگاه می کرد. کم کم قطره های اشکش از شدت سردی زمین یخ بست و به شکل تگرگ ورگباری بر دل بی مهر زمین سخت فرو بارید . ...
بقای جاوید ...
-
تاریخ: 1399/2/15 ساعت: 12:58
آنگاه که در برابر دیدگان متحیر ملکوتیان از عدم به وجود آمدم هیچ کس این شکوه و عظمت از نیست ، هست شدنم را باور نکرد من از نامحدود نیستی پا در هستی محدود گذاشته ام و مست از این هست شدن در چیستی خود غرق شدم کی ام من؟ کجای این جهانم ؟ مقصدم کجاست؟ این سیر حیات کوتاه را مقصود چیست؟؟؟ باید قدم در وادی عرف...
سادگی ها ...
-
تاریخ: 1399/1/4 ساعت: 22:00
گاهی ... یادمان می رود خوشبختی ساده است و چه ساده از کنار خوشبختی های بزرگ می گذریم خوشبختی دور نیست ما از سادگی ها دور شدیم گاهی چقدر ساده می شود , سخت نبود اما... در سادگی , سخت پیچیده شدیم
خدا و دیگر هیچ ...
-
تاریخ: 1399/1/4 ساعت: 22:00
یا مَن اِذا تَضایقَت الاُمورفَتَحَ لَها باباًلَم تَذهَب اِلیهِ الاَوهام ای کسی که هنگامی که امور به هم گره میخورد دری باز میکنی که به فکر و ذهن نمی رسد ...
تولدی دیگر ...
-
تاریخ: 1399/1/4 ساعت: 22:00
در آهنگ صدای پای عبور زمان چه نصیبی است از دنیا مرا ؟ نمی دانم این تولد پر ھیاھو را هدف چیست ؟ شاید این زندگی راھی است ختم به ھیچ اما من از ھیچ ھمه چیز خواهم ساخت. از وسوسه تردید فرار خواهم کرد
بهار آمد ...
-
تاریخ: 1399/1/4 ساعت: 22:00
ثانیه شمار زمان با شتاب در حال گذراز دقیقه های آخرین ساعت های پایانی سال است گذر از همه لحظه های خوب و بد از همه روزهای خوش و ناخوشگذر از همه هفته های پر از دغدغه و استرس و از همه ماه های پر از انتظ
بهانه ای برای ماندن...
-
تاریخ: 1399/1/4 ساعت: 22:00
همیشه فکر می کردم آدم ها برای رفتن شون باید بهانه ای داشته باشن . برای یهویی غیب شدن شون از زندگی مون دلیل بیارن . برای همیشه رها کردن هاشون توضیح داشته باشن . و چقدر این فکر آزارم میداد که چرا ؟ م
آغاز بی پایان من ...
-
تاریخ: 1398/11/18 ساعت: 19:21
بارها و بارها نامم را صدا زده اندبارها خندیده ام گریه کرده امآرزوهایم را شمرده امو بارها و بارها فصل ها را دوره کرده ام نمی دانم زندگی ام از کدامین نقطه هستی آغاز شد!و در کدامین لحظه به خط پایان خود خ
تا یکی شدن ...
-
تاریخ: 1398/11/18 ساعت: 19:21
تــو... همــه " منـی" بــا تــو "منـی" وجـود نـدارد تا رسیدن به مرز یکی شدن ... " از دلنوشته های نگار "
یلدای عاشقانه...
-
تاریخ: 1398/11/18 ساعت: 19:21
چه شبی است امشب !!!می خواهم شهر زاد قصه گوی خاطره های شیرین مان شومو تا سپیده برایت از قصه قشنگ رسیدن بگویم.با من بیا در بزم عاشقانه عاشقان بی دل ای هم نفس تنهایی هایم.بیا تا با هم بودنمان را در شب پ
مرگ انسانیت ...(فریدون مشیری)
-
تاریخ: 1398/11/18 ساعت: 19:21
از همان روزی که دست حضرت قابیلگشت آلوده به خون هابیلاز همان روزی که فرزندان آدمزهر تلخ دشمنی در خون شان جوشیدآدمیت مردگرچه آدم زنده بود ...از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختنداز همان روزی ک