هر صبح، نقطهای میگذارم بر اتمام دیروز تا تو را از سطرِ تازهی زندگی آغاز کنم. بیآنکه بدانم چند واژه میان ما سکوت خواهد بود. عهد میبندم لبخندت را به خورشید پیوند دهم، دلتنگیام را در آینهی چشمانت تکثیر کنم و تنهاییام را به تنهاییات گره بزنم. شاید از جمع دو تنهایِ خاموش درختی بروید که سایهاش به تمام جهان برسد. قول نمیدهم... فقط میمانم، از اکنون تا همیشهی بودن، در تو، با تو. مثل سنگی کنار رود که جای پای دوستداشتن را حتی بیحضورِ آب از یاد
برچسب:
نویسنده: سجاد فدایی