ادیشنی چاپشدهی سومین کتابم به دستم رسید. جلدش را که لمس کردم، صدای ورقخوردنش را که شنیدم، آنهمه شب و روز در ذهنم جان گرفت؛ شبهایی که با چشمهای خسته نوشتم، روزهایی که دل، در تاریکی میتپید، اما دست، هنوز به روشنی مینوشت. جمله جمله پیش رفتم. در زمان حاضر به آن دختر سالهای دور فکر کردم... به تو. مرا به یاد داری؟ منم، خودِ تو، از پنج سال بعد. همان که روزی در کوچههای تاریک تردید، همنفس تو بود، در خلوتِ اشکهای بیصدا، در ساعتهایی که هیچکس صدایت را
برچسب:
نویسنده: سجاد فدایی