سیارۀ هفتم سیارۀ کوچکی بود؛ آنقدر که اگر با قدمهای کوتاه دورش راه میرفتی، نیمروزی نمیگذشت که دوباره به نقطۀ اول برمیگشتی. وقتی به این سیاره رسیدم، آسمانش خاکستری بود و خورشید، خسته و کمرنگ، پشت ابرهای نازک پنهان شده بود. آنجا، مردی زندگی میکرد با موهای سفید و عینکی گرد. روی نیمکتی چوبی نشسته بود و عقربههای ساعتهای قدیمی را روغنکاری میکرد. نزدیکش شدم و گفتم: «سلام. شما کی هستی؟» سرش را بلند کرد، لبخند زد و گفت: «من ساعتسازم.
برچسب:
نویسنده: سجاد فدایی